در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم  مسافرعاشق

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وبلاگ برتر

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز عشقو به سر داری یا نه؟

فال حافظ


کد نمایش آب و هوا 

 

   

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز عشقو به سر داری یا نه؟

                                                                                             

             برای انتخاب موزیک  کلیک کن  

  

 

یا به صفحه موزیک برو     

 

آهنگی زیبا از علی خیری 

 

 

 

 

آموزش ساخت کد موزیک

جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

 

Tools Web Tob Blog
وبلاگ برتر

مسافرعاشق

 

 

مسافرعاشق

 

 

خداوندا

 آرامشی عطافرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

آمین 

 

 

 

 

 


مسافرعاشق

گام های خسته اش را آرام به زمین می گذاشت و به شن ها جان می بخشید ناگهان به دشتی خشک رسید، قلبش به تلاطم افتاد. توفان صحرای سوزان دلش، شن های روان غم را به این سو و آن سو می پراکند و راه را برایش باز می کرد تا در قلب صحرای عشق قلبش آرام گیرد.
    اشک امان مسافر خسته را ربوده بود. بی آنکه بخواهد زیر لب چیزی زمزمه می کرد، صحرا هم با او همنوا شده بود و موسیقی دلتنگی می نواخت. کنار صحرا نشست و به کوه عظیمی از سنگ چشم دوخت و ذهنش زمزمه های دلتنگی را دوباره شروع کرد: «خواندمت پاسخ گفتی؛ از تو خواستم، عطایم کردی؛ به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛ به تو تکیه کردم، نجاتم دادی؛ به تو پناه آوردم کفایتم کردی؛ از خیمه گاه رحمتت بیرونم نکن.» شن های داغ صحرا غم غربت مسافر را لمس کرد. دریافت که این پاهای خسته از غربتی عظیم به اینجا پناه آورده است و انگار دنبال کسی می گردد. دنبال مامنی که او را به آرامش حقیقی برساند، دوباره مسافر چیزی زیر لب زمزمه کرد. صحرای سوزان ناگهان مکثی کرد و معصومانه قدمگاه اشک های ریزان مسافر شد: «چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که از تو گرفتم... تو که اینقدر دلسوز منی ... مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهایی ام بخش.»
    دیگر خورشید از تمنای آسمان خسته شده بود و چهره سرخ می کرد و مرد قلبش کمی آرام تر شده بود که صدای کاروانی از دور شنیده شد و کاروانی که انگار حاجت خود را در آن صحرا گرفته بود و به سوی مقصدی آشنای غریب حرکت می کرد. مسافر بار دیگر قلبش بی تاب شد و ناخواسته دنبال کاروانی که در سکوت حرکت می کرد دوید. گویی می خواست قصه کاروان را بنویسد.
    گردوغبار قدم های کاروان هنوز از دور دیده می شد که مسافر دیگری از راه رسید و زمزمه سرداد: «چگونه ناامید باشم در حالی که امید منی! چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!». 
     

 روزنامه ایران، شماره 4653 به تاریخ 25/8/89، صفحه 12 (چکاوک)


     با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آورید
     

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » 

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید 

  

برگرفته از : 


  http://trojan22.blogsky.com/ 

کورش کبیر

 

 

مسافرعاشق

 

 

خداوندا

 آرامشی عطافرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

آمین 

  
 
کورش کبیر پادشاه سرزمین جاوید

چو ایران نباشد تن من مباد                   بر این بوم بر زنده یک تن مباد

سپاس دادار پاک راکه هستی ازاوست. بی نیاز است وتوانا. یگانه فرمان فرمای ذات بندگان ودادگر جهان

  

در برگ های غبار گرفته تاریخ و در اعصار فراموش شده که فروغشان به تیرگی گراییده است،برخی نام ها و چهره ها هستند که هیچ گاه غبار سالیان فراموشی بر آنها ننشسته و نخواهد نشست

کتاب بسیار نفیس : کورش کبیر پادشاه سرزمین جاوید

این منم،

 پسر ماندانا و کمبوجیه

پادشاه جهان

پادشاه پهناورترین سرزمین آدمی

 

به راستی کورش که بود ؟-------از کجا آمده بود ؟----------چه کرد ؟----------وبه کجا رفت ؟

کتابی سراسر هیجان از ناگفته های تاریخ پر افتخار ما

از تولد کورش بزرگ تا مرگ وی

پس از خواندن این کتاب پی خواهید برد که رمز ماندگاری کورش چه بود و چرا در کتب مقدس همچون قرآن.انجیل و تورات از او یاد شده است ....!

آیا می دانستید نام قدیمی تخت جمشید امروزی صد ستون بوده است !؟ 

آیا می دانستید وسعت تخت جمشید بیش از 25000 متر مربع است !؟

آیا می دانستید درهای کاخ آپادانا زیباترین کاخ تخت جمشید هر کدام18 متر ارتفاع داشته اند !؟

آیا می دانستید ساخت کاخ آپادانا بیش از سی سال به طول انجامیده است !؟

آیا می دانستید کوچکترین مجسمه در تخت جمشید فقط 6 سانتیمتر ارتفاع دارد !؟

آیا می دانستید نقش عقاب مربوط به درفش هخامنشیان بوده است و از آنجا به پرچم کشور های اروپائی راه یافته است !؟ 

 

 سری به این پیوند بزنید :

 

  • نغمه های داوودی شب یلدا 
  • ادامه ...

    اخبار مهم

     

     

     اطلاعات سقوط هواپیما در ارومیه

      

     سقوط هواپیما

     

    خلبان با دیدن اوضاع نامناسب جوی تصمیم به بازگشت می گیرد. 

     

                                                                               ادامه...کلیک کن 

     

     


    داستان دوبرادر

                                          


     حالمان بد نیست غم کم میخوریم                         

    کم که نه هر روز کم کم میخوریم...ادامه پائین صفحه

    مسافرعاشق

     

     

     

    من مسافرم...
    مسافری که از تکرار ناتمام
    خاطره های دوردست
    از فصلهایی که نمیاید از پیمودن بیهوده برای رسیدن
    و از رفتنی که هنوز نرسیده
    خسته ام...!
    مثل دو خط موازی...!!! 

      


                        کلیک کن 

    *******************    

     

    می پسندم (یک طرفدار) 

     

     

      ارسال داستان توسط مجیدصفائی  

     

     

     

    داستان دو برادر

     

     

    Join Gevo Group 

     

     

     

    سال‌ها دو برادر با هم در مزرعه‌ای که از پدرشان

    به ارث رسیده بود، زندگی می‌کردند. یک روز به

    خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند.

    پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد

    و از هم جدا شدند.

    یک روز صبح در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا در آمد.

    وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت:

    من چند روزی است که دنبال کار می‌گردم،

    فکرکردم شاید شما کمی خرده‌کاری در خانه و مزرعه

    داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک‌تان کنم؟

    برادر بزرگ‌تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.

    به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت

     برادر کوچک‌تر من است. او هفته گذشته چند نفر را

    استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین

    مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه‌ای

    که از من به دل دارد، انجام داده. سپس به انبار

    مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،

    از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی

    تا دیگر او را نبینم.

    نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه‌گیری و اره کردن الوار.

    برادر بزرگ‌تر به نجار گفت: من برای خرید به

    شهر می‌روم، اگر وسیله‌ای نیاز داری برایت بخرم.

     نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود،

     جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،

    چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود.

    نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

    کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و

    گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

    در همین لحظه برادر کوچک‌تر از راه رسید و با دیدن پل

    فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده،

     از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در

    آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

    وقتی برادر بزرگ‌تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش

    را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز

     نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی

    مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت:دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی هست

     که باید آنها را بسازم.

    تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون

    و چند نفر از عزیزانمون حصار کشیدیم؟!!!!

     

     

     

     

    Join Gevo Group 

     

    سال نو مبارک 

     

     

     

    فکر می کنید این تصویر چه چیزی است ؟ 

     

     

    به صفحه آموزش مراجعه کنید 

    شناخت زلزله به زبانی ساده

      

     

     


     حالمان بد نیست غم کم میخوریم  

    کم که نه هر روز کم کم میخوریم

    آب میخواهم سرابم میدهند 

    عشق میورزم عذابم میدهند

     خود نمیدانم کجا رفتم به خواب  

     از چه بیدارم نکردی آفتاب

     خنجری بر قلب بیمارم زدند  

    بیگناهی بودم و دارم زدند

     دشنه نامرد بر پشتم نشست  

     از غم نامردمی پشتم شکست

     عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام   

    تیشه زد بر ریشه واندیشه ام

     عشق گر این است مرتد می شوم  

    خوب گر این است من بد میشوم

     بس کن ای دل نابسامانی بس است 

     کافرم دیگر مسلمانی بس است

      در میان خلق سر در گم شدم  

    عاقبت آلوده مردم شدم

     بعد از این  با بی کسی خو میکنم  

    هر چه در دل داشتم رو میکنم

     نیستم از مردم خنجر به دست   

    بت پرستم بت پرستم بت پرست

     بت پرستم بت پرستی کار ماست  

    چشم مستی تحفه بازار ماست

     درد میبارد چو لب تر میکنم 

      طالعم شوم است باور میکنم

      من که با دریا تلاطم کرده ام      

        راه دریا را چرا گم کرده ام  

     قفل غم بر درب سلولم مزن  

    من خودم خوش باورم گولم مزن

      من نمیگویم که خاموشم مکن  

    من نمیگویم فراموشم مکن

     من نمیگویم که با من یار با ش  

    من نمیگویم مرا غمخوار باش 

     من نمیگویم دگر گفتن بس است  

      گفتن اما هیچ نشنیدن بس است

     روزگارت باد شیرین  شاد باش 

    دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

    آه در شهر شما یاری نبود   

    قصه هایم را خریداری نبود

    خسته ام از قصه های شومتان  

    خسته از هم دردی مسمومتان 

    این همه خنجر دل کس خون نشد  

    این همه لیلی کسی مجنون نشد

    آسمان خالی شد از فریادتان  

    بیستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پیشه ام 

    بویی از فرهاد دارد تیشه ام

    گر نرفتم هر دو پایم خسته بود 

    تیشه گر افتاد دستم بسته بود 

     هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه

     هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

    هیچ کس چشمی برایم تر نکرد 

    هیچکس یک روز با ما سر نکرد

    هیچکس اشکی برای ما نریخت 

    هر که با ما بود از ما میگریخت

    چند روزیست حالم دیدنیست  

    حال من از این و آن پرسیدنیست

    گاه بر روی زمین زل میزنم 

    گاه بر حافظ تفعل میزنم

    حافظ دیوانه فالم را گرفت 

    یک غزل آمد حالم را گرفت

    ما ز یاران چشم یاری داشتیم 

    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم    

     

    سخنی با شما که عزیزی

     

     

                                     

    به دنیا سلام کنید ! 


    مسافرعاشق  یک وبلاگ فارسی است  که سعی خواهد نمود به تدریج راه متفاوتی را

     

    بپیمایدونیازهای همه اقشار را برآورده کند..همه شماها را دوست داریم .............

     

    دنیابه کامتان.. 

     

                                                                                                مسافر
      

     

    من مسافرم...
    مسافری که از تکرار ناتمام
    خاطره های دوردست
    از فصلهایی که نمیاید از پیمودن بیهوده برای رسیدن
    و از رفتنی که هنوز نرسیده
    خسته ام...!
    مثل دو خط موازی...!!! 

     

     

    *******************************************

     

     

    I loveyou! you are number one

      

     

     
    جمعه
    1389
    آذر
     
     


    فال حافظ